ساختمان

از ساختمان خارج شد.به ارامي فاصله ميان ساختمان تا درب خروجي را پيمود و در را باز كرد. پيك سفارشات را به طرفش گرفت. بسته را گرفت و بعد از پرداخت هزينه به ساختمان برگشت.
غذاها را روي ميز اشپزخانه گذاشت. بوي پيتزا تمام خانه را پر كرد.از پله ها بالا رفت و چند ضربه به در اتاق نيكا زد. صدايي به گوش نمي رسيد.باز هم چند ضربه به در زد. باز هم صدايي به گوش نمي رسيد.در را باز كرد و وارد اتاق شد.نيكا روي تخت افتاده بود.به طرفش رفت رنگ پريده به نظر مي امد.دستش را به طرف او برد.بدنش لرز داشت.به سرعت بلندش كرد.نيكا به سختي روي تخت نشست ضعف داشت. نبضش را گرفت.كند بود.
-:نيكا امروز چي خوردي؟
به سختي پاسخ داد:هيچي.
با چشمان گرد شده گفت: مي خواي خود كشي كني؟هيچي نخوردي؟ ضعف كردي.
دوباره او را روي تخت خواباند. به طرف اشپزخانه رفت و دقايقي بعد به همراه يك سيني به اتاق نيكا رفت.سيني را روي ميز كنار تخت گذاشت.كنارش نشست و او را بلند كرد.موهاي بلندش روي صورتش پخش شده بود.اولين بار بود او را بدون شال يا روسري مي ديد. موهاي خرمايي اش را از صورتش كنار زد. ليوان اب پرتقال را برداشت و به دهان نيكا نزديك كرد.نيكا به سختي مي خورد.خرمايي هم برداشت و در دهان او گذاشت.كم كم نيكا نيروي خود را به دست اورد. بلند شد و گفت: يكم استراحت كن. اينا رو بزارم پايين بر مي گردم.
نيكا روي تخت دراز كشيد. سيني را برداشت و از اتاق بيرون امد. بايد به نيكا مي گفت: مرگ پدرش تقصير او نبوده.در اين مدت هر وقت خواسته حرفي بزند نيكا از شنيدن سر باز زده بود. به طبقه پايين رفت.
يك ساعت بعد به همراه پيتزا به اتاق نيكا رفت او را بيدار كرد.نيكا به ارامي چشمانش را باز كرد. پيتزا را روي ميز گذاشت و گفت:پاشو شام بخور.
نيكا بدون حرفي بلند شد. روي صندلي با فاصله تر از او نشست. نيكا مشغول خوردن بود. پرسيد: ديروز شام نخوردي؟
نيكا خيلي كوتاه جواب داد:نه.
-:از اين به بعد هر اتفاقي افتاد از خوردن سر باز نزن.
-:امر ديگه؟
معين با حرص گفت: به من ربطي نداره خودت مريض ميشي.
نيكا سكوت كرد.گفت:امروز شركت نرفتي مشكلي برات پيش نياد!
-:نه.
-:خوبه.وقتي خونه نميام اگه ترسيدي بهم زنگ بزن.
نيكا پوزخندي زد و گفت:زنگ بزنم بگم اقاي شريف من مي ترسم؟
دندانهايش را روي هم فشرد.چرا او را به اسم فاميل مي خواند.از اين كار متنفر بود. بلند شد و در حالي كه از اتاق بيرون مي رفت گفت: پس هر بلايي سرت بياد تقصير خودته.
عسل با ناباوري به او خيره شد...پس از لحظه اي دو دستش را بر سرش كوفت وگفت:-خاكِ عالم بر سرم...اينقد زود؟؟ بابا ميذاشتي چند ماهي بگذره واي خدا برات متاسفم...طفل ديوانه ي من چيكار كردي؟؟ اگه جواب مثبت باشه ميدوني يعني چي؟؟ ميدوني هم اون شريف كثافت هم خودت بدبخت ميشين؟؟ اون بيچاره چيكار كرده ؟؟ خدااااا حالا كي مياد واسه ما درس دين و مذهب ميده...
نيكا گيج و مبهوت به او نگاه كرد از حرف هاي بي سر و تهش چيزي نفهميد..با تعجب پرسيد
-:واا دانشگاه من چه ربطي به اون داره؟؟ تازه واسه چي بدبخت شيم؟؟ اصلا اينا چه ربطي به دين و مذهب داره؟؟

ن...ن..ني..ني..آهان ايناهاش نيكا..قلبش تندتند ميتپيد نفسش را فوت كرد و از ديدن نتيجه مبهوت ماند..
به سمت ماشين شريف رفت...و آهسته روي صندلي كنار راننده نشست ...نگاه منتظر شريف را روي خودش احساس كرد پس با صدايي نسبتا بلندي گفت :-قبول شدممممممممممممم....رشته حسابداري...به شريف نگاه كرد....شريف با لبخندي از سر بي تفاوتي گفت :آفرين ....شيريني كو؟ نيكا عصباني شد ...با خودش فكر كرد اگه آدم بود با توجه به وضع روحي رواني كه موقع امتحانا داشت حد اقل كمي از او تعريف ميكرد ....پس با لبخندي گفت :-شيريني؟؟ ا راست ميگي..لطفا برو رستوران .../شريف با پوزخند گفت:-ببينم پولشو داري؟؟ من كه پول نميدم....نيكا سعي داشت عصبانيتش را پنهان كند و گفت:-آره بابا...خودم ميدم..ميدوني كه چند وقتي كار كردم....حدود بيست دقيقه بعد به رستوران رسيدند ...نيكا با لبخندي شيطنت بار به ساختمان شيك رستوران خيره شد...هردو با هم وارد رستوران شدند ...خدمتكار آن ها را بسمت يكي از ميز ها راهنمايي كرد و گفت:-خانوم آقا چي سفارش ميدين؟ نيكا با عجله منو را گرفت و چند تا از غذاهاي گرا نقيمت را سفارش داد...شريف هم غذاي نسبتا گراني را سفارش داد و به اطراف نگاه كرد...نيكا با لبخندي يخ گفت:-نميخواي دستاتو بشوري؟؟ ناسلامتي دكتر مملكتي! شريف ابروهايش را بالا داد وگفت:-چرا ..تو چي نميخواي بشوري؟

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهسا | ۲۳ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۱۵:۳۰ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |